|
بنام خدا!!!
بنام خدای دخترکی تنها...
بنام خدای دخترکی که زنده است،به امید اینده،آینده ای که
نمی داند چه چیزی انتظارش را میکشد.
بنام خدای دخترکی که گمشده در آغوش این جمعیت انسان
نما،جمعیتی که جان را به نان میفروشند و بر سر سفره ای مینشینند که پر است از
دلهای شکسته.
و دخترک تنها بود، تنها شد، زندگی تنهایش کرد، زمانه خوشی
را از دل او ربوده بود،
به دنبال ماوایی میگشت تا خوشی های گمشده اش را پیدا کند،به
دنبال آغوشی آشنا،به دنبا ل گرمای دستی که گرما بخش وجودش باشد...
به دنبال مردی به سان پدر ،مهربان و دلسوز،به دنبال تکیه
گاهی، به دنبال شانه هایی برای غروب های زندگی اش در روز های خزان و بی برگی...
دخترک به جرم زندگی کردن، به جرم انسان بودن، چیزی که کمتر
در این مترسک های جالیز های زمین به چشم
می خورد، همه چیزش را از دست داد.دخترک به خاطر انسان بودن فراموش شده بود،تنها
باز مانده ای از یاد گاری خدا بر روی زمین،او در اعماق تاریک
این جهان گمشده بود.
دخترک خسته بود،خسته از اعتماد های شکسته، از بار منتی که
بخاطر زندگی کردن بر دوشش بود. خسته از دستهای سردی که هر لحظه مرگ را به او نشان
میدادند . و مرگی که شده بود آرزوی او، آرزو هایش مرده بودند و او شاهد مرگ تک تک
آرزو هایش بود.
تنها همدمش اشک بود ،تنها مونس روز های دلتنگی اش، انگار
بین او و اشک رابطه ای جدا نا شدنی بود و اشک همزاد او بود.
زمین سرد، خانه اش و آسمان بلند و تیره سقف خانه اش بود.از
سرما باکی نداشت،از باران نمی هراسید.سقف خانه اش همانند دلش ابری بود، فقط روز
های خزان و سرمای زمستان ا در خود داشت.
دخترک خاک را بالین خود قرار میداد و در آسمان به دنبال
نیمه گمشده ی خود می گشت.نیمه ای آسمانی،آری او در بند خاک بود و نیمه گمشده اش در
آسمان به انتظار او ...
و تنها امید زندگی اش در این است که او هر لحظه و با هر
نفسی، قدمی به نیمه اش نزدیکتر میشود.به آسمانی شدن، به دل کندن از این زندان
خاکی...
او آزادی خویش را در رفتن می بیند، در نبودن...
و او آغاز نبودنش را با نام خدا آغاز میکند؛ بنام خدایی که
دخترکش را گم کرد...
تیام 
|