X
تبلیغات
من و من
من و من

دردها فراموش می شوند ولی همدردها هرگز


بارون...

وقتی که جای نفسام .........................هق هق برای دیدن

واسه یه لحظه حتی .........................طعم لب هاتو چشیدن

ابر آسمونو میدم...............................واسه به تو رسیدن

زیر اون صدای بارون...........................ته جاده تورو دیدن

تورو دیدن ، باتوبودن..........................باتو از دنیا بریدن

باتو رفتن ، باتو مردن.........................تاته جاده رسیدن

                                     

                                                                     تیام:.

 

چهارشنبه هشتم آذر 1391  توسط تیام  |

 

زود میام...!

سلام سلام سلام و بازم سلام به همه دوستام

خیلیییییییییییییییییییییییییییی دوستون دارم چون .....؛نه اصا چون نداره،خب دوستون دارم

خواسم بگم مرسی که بهم سر میزنین،اگ کم بهتون سر میزنم به حساب بی معرفتی نذارین،اخه میرم دانشگاه،از اونجا هم کم وقت میشه که به وبلاگم سر بزنم،ولی تموم سعیمو میکنم،چون دوستای خوبی مث شمارو دارم

حالا کی تنهام نمیزاره؟؟؟

                                                  منتظرتونم...

پنجشنبه سیزدهم مهر 1391  توسط تیام  |

 

دیگر پای زندگی کردن هم برایم نمونده...!

 

 

روحــم مـی خواهد برود یك گوشه بنشیند

پشتش را بكند به دنیــا

پاهایش را بغـل كند و بلند بلند بگوید :

من دیگر بــازی نمی كنم  

خستــه ام ...

 

دوشنبه سی ام مرداد 1391  توسط تیام  |

 

عید فطر مبارک...

عید ما روزیست که آذوقه یک سال دهقانی مصرف یک شب اربابی نشود...

                   ...دکتر شریعتی...

یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391  توسط تیام  |

 

انتظار

تمام لحظه هایم شده نشستن در ایستگاه قطار،به انتظار رسیدن آشنایی در میان انبوهی از غریبه ها...

 

                                     تیام :.

 

 

جمعه ششم مرداد 1391  توسط تیام  |

 

تکرار...

امشب حال عجیبی دارم،نمیدونم،انگار دیگه حالی واسم نمونده،حالی واس زندگی کردن،واس نفس کشیدن،دیگه حتی نفس کشیدن هم برام سنگین شده...

دیگه شنیدن و دیدن وگفتن همه چیز برام تکراری شده.همش تکرار لحظه های بی تو بودنه...

دلم میخواد با اخرین نفس هایم ترمز اضطراری قطار زندگی رو بکشم و فریاد بزنم  آهای... من برای این مسیر بیلیت ندارم،مسیری که تو همسفرم نیستی...

مسیری که تو از ابتدا یه مسافر نیمه راه بودی...

                                                                                                         تیام :.

 

 

جمعه ششم مرداد 1391  توسط تیام  |

 

دوست داشتن یعنی اونی که اگه صد دفعه هم ناراحتش کنی،هر بار میگه این دفعه آخریه که میبخشمت و با اخم میاد تو بغلت... .                                                                 

شنبه بیست و چهارم تیر 1391  توسط تیام  |

 

 

انگار این روزها خدا چیزیش شده که دعا هامو نمیشنوه؛

 

بیاین دستهامونو رو به آسمون بگیریم و واس خدا دعا کنیم.

 

                                                                  تیام :.    

شنبه بیست و چهارم تیر 1391  توسط تیام  |

 

ای زندگی؛ به تمام سازهایت رقصیدم،سالهاست که تو میزدی و من میرقصیدم.

تنها دلخوشی ام در ساز تو خلاصه شده بود.اما انگار مدتی است که سازت از کوک افتاده...

لعنتی تو دیگه چرا...؟!!!

                                                                      تیام :.

 

شنبه بیست و چهارم تیر 1391  توسط تیام  |

 

هرچه سعی کردم بفهمند فقط خندیدند...

                                            "چارلی چاپلین"

جمعه پنجم خرداد 1391  توسط تیام  |

 

کودکی که میداند دستان پینه بسته پدرش، تن فروشی خواهرش و گریه ی مادرش، از بی پولی است چگونه در مدرسه بنویسد؛

علم بهتر از ثروت است !!!

       "شریعتی"


              

جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391  توسط تیام  |

 

دوست داشتن از عشق برتر است.

و من هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند پایین نخواهم اورد.

                          "دکتر شریعتی"

                        

یکشنبه دهم اردیبهشت 1391  توسط تیام  |

 

مرگ آرزو هام...

اونقد این زندگی نکبت بار برامون سخت هست که به هر بهونه ای میتونیم به سادگی یه بچه گریه کنیم.میگن خندوندنم سخته ولی نمیدونن چرا اینقد راحت سیل گریه هام میتونه سرازیر شه...

از پس هر خوشی ده ها ناخوشی سرازیر میشه به سمت مون که از ترسش از خدا دیگه خوشی رو هم طلب نمیکنم.وقتی که آدم خوشی رو طلب نکنه زنده موندنش به چه دردی میخوره؟!!!

خوشی بدی،بدی بدی،همه چیز بدی همه چیز ناخوشی،سخته، به خدا سخته ،خدایا؛بشنو فریاد هایم رو،خدایا دارم میمیرم از نمردن،دارم تو خودم فرو میرم، بدون اینکه کسی ببینه،بدون اینکه کسی بفهمه،آخرش روزی میرم بدون اینکه خودم بفهمم !

خدایا دستمو بگیر و از این زمین خاکی بلندم کن،منو ببر پیش خودت،خدایا نذار که دیگه منو چسب دلهای شکسته شون کنن،خدایا دارم لای این ترک های دلهای شکسته تموم میشم،خدایا یه عشق پاک بهم عطا کن،عشقی پاک که به زندگی دنیایی آلوده نشه،خدایا بذار دست در دست عشق رو به سوی تو حرکت کنم،با تو... تا تو... .

تیام



برچسب‌ها: دستان گرمت را از من دریغ مکن

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391  توسط تیام  |

 

فریاد رفتن...

خدایا بگذار تا بگریم...

بگذار تا این بغض نهفته در گریبان خویش را که همچون غم سالهای تنهاییم مرا به آتش میکشد،مرا از هستی تو به نیستی خود میکشاند را از این دالان تنگ و خفقان که جز ناقوس مرگ نیست،همچون آتش فشان پر درد فریاد کنم ...

خدایا بگذار تا با اشکهایم بار دگر آب زمین را فرا گیرد و همه را و همه چیز را بشویید

خدایا بگذار تا با اشکهایم غبار غم را از این دل مدفون بشوییم.

خدایا بگذار تا اشک هاییم مسیر زندگی ام را برایم باز کند.خداوندا من به دنبال اشک هایم روانه میشوم،میروم،میروم و میروم... تا افق... تا انتها...

بگذار تا با اشک هاییم از این زندگی غسل کنم و تن از این ننگ و خفت زیستنم بشوییم.

خدایا جامه ام را بر بستم، کوله سفر بر گرفتم،خدایا عزم سفر کرده ام،عزم رفتن

دگر در این راه مرا همراهی نخواهد بود.خدایا تنها آمده ام،بگذار تنها روم.بگذار من و تنهایی خویش این سفر را به پایان رسانیم.

خدایا وقتی در پایان این سفر به هستی تو رسیده ام ،نیستی ام را ازم بستان

من در ملکوت تو هیچ نمیخواهم جز تنهایی گمشده خویش را

خدایا دیریست تنهایی خویش را از خود رنجاندم،حتی دگر در این شب سیه تنهایی هم سراغم را نمیگیرد، خدایا من بدون تنهاییم، هیچ ام، تنهاییم وباز تنهایم...

خدایا دگر رمقی برای خواستن ندارم،برای گفتن،برای رفتن...

خدایا بین هستی تو و نیستی خود سرگردان ایستاده ام،نشسته ام،پای رفتنم نیست...

خدایا بگذار تا بمیرم،خدایا تنهایی گمشده ام را به من باز گردان،بگذار تا با تنهایی خویش بمیرم...

                                                                                                تیام

  




برچسب‌ها: خدایا اشکت را پاک کن و به من نگاه کن

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391  توسط تیام  |

 

گمشده

بنام خدا!!!

بنام خدای دخترکی تنها...

بنام خدای دخترکی که زنده است،به امید اینده،آینده ای که نمی داند چه چیزی انتظارش را میکشد.

بنام خدای دخترکی که گمشده در آغوش این جمعیت انسان نما،جمعیتی که جان را به نان میفروشند و بر سر سفره ای مینشینند که پر است از دلهای شکسته.

و دخترک تنها بود، تنها شد، زندگی تنهایش کرد، زمانه خوشی را از دل او ربوده بود،

به دنبال ماوایی میگشت تا خوشی های گمشده اش را پیدا کند،به دنبال آغوشی آشنا،به دنبا ل گرمای دستی که گرما بخش وجودش باشد...

به دنبال مردی به سان پدر ،مهربان و دلسوز،به دنبال تکیه گاهی، به دنبال شانه هایی برای غروب های زندگی اش در روز های خزان و بی برگی...

دخترک به جرم زندگی کردن، به جرم انسان بودن، چیزی که کمتر در این مترسک های  جالیز های زمین به چشم می خورد، همه چیزش را از دست داد.دخترک به خاطر انسان بودن فراموش شده بود،تنها باز مانده ای  از  یاد گاری خدا بر روی زمین،او در اعماق تاریک این جهان گمشده بود.

دخترک خسته بود،خسته از اعتماد های شکسته، از بار منتی که بخاطر زندگی کردن بر دوشش بود. خسته از دستهای سردی که هر لحظه مرگ را به او نشان میدادند . و مرگی که شده بود آرزوی او، آرزو هایش مرده بودند و او شاهد مرگ تک تک آرزو هایش بود.

تنها همدمش اشک بود ،تنها مونس روز های دلتنگی اش، انگار بین او و اشک رابطه ای جدا نا شدنی بود و اشک همزاد او بود.

زمین سرد، خانه اش و آسمان بلند و تیره سقف خانه اش بود.از سرما باکی نداشت،از باران نمی هراسید.سقف خانه اش همانند دلش ابری بود، فقط روز های خزان و سرمای زمستان ا در خود داشت.

دخترک خاک را بالین خود قرار میداد و در آسمان به دنبال نیمه گمشده ی خود می گشت.نیمه ای آسمانی،آری او در بند خاک بود و نیمه گمشده اش در آسمان به انتظار او ...

و تنها امید زندگی اش در این است که او هر لحظه و با هر نفسی، قدمی به نیمه اش نزدیکتر میشود.به آسمانی شدن، به دل کندن از این زندان خاکی...

او آزادی خویش را در رفتن می بیند، در نبودن...

و او آغاز نبودنش را با نام خدا آغاز میکند؛ بنام خدایی که دخترکش را گم کرد...

      تیام

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391  توسط تیام  |

 

خدایا برای رفتنت دیر نشه...؟

خدایا برای رفتنت دیر نشه...؟

خدایا سالهاست که این دل ویرانه ی غم،دیگه جایی برای موندن نداره،خدایا دیگه خودم رو هم نمیابم،با تمام وجودم شدم دل و تمام دلم شده غم.

خدایا دیگه نه خودم را در این کویر سوزان غم میابم،نه تو رو

از دور سرابی میبینم،انگار رهگذری از این کویر عزم سفر کرده...

وایستا مرا هم با خودت ببر،چشمه ام خشکیده، دیگه جونی ندارم،جوونی ام سوخت،انگار سایه ای بود،انگار سرابی بود...

انگار دیگه خدا هم از این کویر میترسه،خودش رو نجات داد،رفت،و دیگه کسی نیست که منو یاری کنه...

تنم شکست،تنی که سراسر دل بود،شکست و سوخت

از حرارت غم دیگه تو آسمون خورشید هم ندارم،نوری نیست،تنهایم،بی کسم،نیستم

...

من هم رفتم...

تیام

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391  توسط تیام  |

 

خداوندا؛ چه سخت شده است انسانیت،انسان بودن،انسان شدن...

خداوندا؛ باید عمر را برای انسان شدن در این وادی حیرت،در فراسوی زمان های پوچ،در این دنیای نیستی جای بگذاریم ،در این دنیایی که نیست هستی...

خداوندا؛ ادم هایت برای انسان بودن،برای شدن انچه را که باید باشند و نیستند نیازمند بهانه ای هستند،بهانه ای برای انسان شدن و بهانه ای از جنس شدن...

دریغا،دریغا برای شدن انچه را که نبایند باشند نیازمند بهانه ای نیستند

خداوندا انسانهایت چه راحت انسانیت خود را در مسیر زمانها،قرن ها و تاریخ جای گذاشته اند!!!

خداوندا؛ اگر برای انسانیت باید بهانه ای باشد چرا من را بی انکه بهانه ای برای امدنم،بودن،شدن و زیستنم داشته باشم به این وادی افسونگر راهی کردی،بی راهنما،بی پناه،بی کس...

خداوندا؛ انقدر در این کویر تنهایی بی کسم که حتی وجود تو را در بی کسی خود احساس نمی کنم...

خدایا تو را در کجای این کویر بیابم و وجود خود را در کجای تو؟؟؟

خداوندا؛ مرا بهانه ای ده برای بودنم،بهانه ای برای زیستن

پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391  توسط تیام  |

 

دل نوشته

خداوندا این چیست در وجود من که مرا همچون امواج خروشان در یا برای رسیدن به ساحل خویش به تلاطم می اندازد...
این چه نیرویی ست که کور سوی از زندگی را در اعماق نهان وجود من زنده نگه می دارد...
کور سویی از امید برای زیسن،زیستنی که خود هیچ گاه ان را طلب نکرده ام.
حتی برای لحظه ای برای خود بودنم را...
خداوندا امده ام بی انکه خود خواهم،بی انکه مرا بخواهند
اما امده ام...
امده ام بی انکه بهانه ای برای زیستن داسته باشم.اما امدنم بهانه ای شد برا ی زیستن،نه برای خود ،برای وجود دیگر،وجودی مثل خودم ،از جنس خودم ،از فکر خودم، از درد خودم...
اری من بهانه ای بودم برای دیگری.
زیستن من برای دیگری است
خدایا،خود چگونه ان من دیگر خود را بیابم؟ان منی که امید به زیستن را در من روشن نگه میدارد.
خدایا ان نیمه گم شده ام را به من ببخش.
خدایا چیزی را در وجود خود نمی یابم.
خدایا دیگر ان باریکه نوری که از سرچشمه نامعلوم در اعماق وجودم سو سو میزند را دیگر نمی یابم.
خدایا دیگر چیزی را نمی بینم انگار چشمه دلم خشکیده است
خدایا در کجا بیابمت؟!!!در وجود چه کسی؟!!!
خدایا مرا با ان کس که تورا در وجود من می افریند ببخش،به ان کس که مرا به تو و تو را به من بازمیگرداند.
به ان کس که عشق خاموش وجودم را شعله ور میکند،خدایا زندگی ام را به ان کس ببخش که زندگی را به من بخشیده
خدایا این زنجیره پیدا و پنهان زندگی تا کجا ادامه دارد...تا کی...
خدایا به من عشقی از وجود خود عطا کن تا با رفتنم همیشه ماندگار بماند.

سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391  توسط تیام  |

 

اولین پست

من خوبم

لبخند بزن 

+18

یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391  توسط تیام  |

 

 





 

دل نوشته
آموزه های شریعتی
خدایا اشکت را پاک کن و به من نگاه کن (1)
دستان گرمت را از من دریغ مکن (1)

 

بارون...
زود میام...!
دیگر پای زندگی کردن هم برایم نمونده...!
عید فطر مبارک...
انتظار
تکرار...

 

آذر 1391
مهر 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391

 

 

لبخند بزن
وارث شب
سوگند
کلبه تنهایی
ساده اما قشنگ
بچه های تنها
جملات زیبا و دلنشین ( راد )
مهمان دنیا (سیاوش )
عشق پاک
.:شبانه روز:.
.:عشق شورنمیخواهدشعورمیخواهد:.
***کوچه های بی تو***
خدایا فقط ممنون
غم نامه اینترنتی!!!
دلنوشته های شاپرک*.*.*
admin
دوست خوب

 

 

RSS 2.0

مرجع وبلاگ نویسان جوان

منبع کدهای زیباسازی

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ